شجاع یا بی توجه
یه بار سوار تاکسی بودم، دیرم هم شده و شب هم شده بود، تاکسی رنگ و آرم مخصوص تاکسی ها رو نداشت، در واقع یه پراید ساده نقرهای بود و ماشین برای این مسیر نبود، برای مسیر دیگه و یه جای دیگه بود اما تصادفا از این مسیر داشت برمیگشت سوارش شده بودم. در واقع یه جورایی راننده رو از اون مسیر می شناختم.
من جلو نشسته بودم و ماسک سیاه زده بودم و بین مسیر هم راننده طبق عادت پیش هرکی که کنار خیابون بود بوق می زد یا سرعت کم میکرد بلکه مسافری پیدا کنه. اما خب کسی اهمیت نمی داد.
به حومه های شهر رسیده بودیم که بریم بیرون از شهر، که یه خانمی کنار خیابون بود، این راننده بوق زد و خانمه هم دست تکون داد، ماشین جلو پایش وایستاد، یه نگاهی به ما کرد و بدون تعلل سوار شد.
من تعجب کردم این چه جوری این جوری راحت سوار شد، یه لحظه از نقطه نظر اون خانم، صحنه رو فرض کردم.
یه پراید نقرهای نسبتا فرسوده، یه راننده تقریبا نیمه کچل که بافت صورت عصبی داشت و یه مرد هم کنارش ماسک سیاه زده و فقط چشماش دیده میشه و داخل ماشین هم به خاطر نبود نور خوب دیده نمیشد و اونم حومه شهر.
من بودم قطعا سوار نمیشدم و فکر کنم دو سه باری تو موقعیت های این طوری توی روزش سوار نشدم چه برسه به شبش. (دو سه بار توی روز اشتباهی سوار شدم بخیر گذشت البته اما شب نه)
خلاصه رسیدیم به مقصد اون خانم، که پیاده شد و منم دیدم راننده آشناست، بهش گفتم تا سرکوچمون رو دربست برو و منم رسیدم خونمون، اما کلاغه نرسید...